به نام خالق عشق

حضور مستمر و به موقع در کنگره

دلنوشته ای به قلم همسفر نگار



تصمیم گرفتم که هر جور شده همه‌ی دوشنبه‌ها را در کنگره حضور داشته باشم. باوجود مشغلۀ کاری که داشتم هماهنگ کردن دوشنبه‌ها برایم خیلی دشوار بود اما تمام هفته در فکر دوشنبه و در تلاش برای به‌موقع آمدن در جلسات کنگره بودم. با به‌موقع آمدن و مداوم آمدنم به کنگره کم‌کم نور امیدی در دلم روشن شد و فهمیدم تنها جایی که حال مرا خوب می‌کند اینجاست.

سلام دوستان نگار هستم یک هم‌سفر:

انگار که درست وسط جهنم افتاده بودم. از هر طرف در زندگی‌ام آتشی به پا شده بود که قادر به خاموش کردن آن نبودم، دیگر نه عقلم کار می‌کرد و نه توانی برای مقابله کردن داشتم. بیکاری، اعتیاد، دعوای بین خانواده‌ها و ... همه و همه من را احاطه کرده بودند، تنها راه‌حل، جدا شدن و طلاق بود.

آری من باید جدا می‌شدم تا به تمام این مشکلات خاتمه می‌دادم اما محبتی از محمد در درونم بود که انگار قادر به گفتن کلمه‌ی طلاق نبودم درعین‌حال که راهی هم برای حل این مشکلات نداشتم. با خودم همیشه و مدام تکرار می‌کردم که خدایا اگر عشق گناه است و عقل درست! پس چرا عشق را در وجود انسان‌ها نهادی؟! اما جوابی برای آن نداشتم.

خسته، تنها، آشفته و درمانده در میان این‌همه کشمکش مانده بودم تا اینکه با کنگره آشنا شدم. دیگر ایمانی برایم باقی نمانده بود که به کنگره ایمان بیاورم، بااینکه به کنگره می‌آمدم هرروز هفته‌ام مثل غروب جمعه دلگیر بود. مثل یک آدم بی‌احساس، بی شور و شعف، یک مردۀ متحرک به کنگره می‌آمدم، آرام‌آرام دیدم که در تمام طول هفته فقط همان عصر دوشنبه کمی حالم بهتر است و احساس بهتری دارم و دوباره سه‌شنبه روز از نو روزی از نو.

تصمیم گرفتم که هر جور شده همه‌ی دوشنبه‌ها را در کنگره حضور داشته باشم. باوجود مشغلۀ کاری که داشتم هماهنگ کردن دوشنبه‌ها برایم خیلی دشوار بود اما تمام هفته در فکر دوشنبه و در تلاش برای به‌موقع آمدن در جلسات کنگره بودم. با به‌موقع آمدن و مداوم آمدنم به کنگره کم‌کم نور امیدی در دلم روشن شد و فهمیدم تنها جایی که حال مرا خوب می‌کند اینجاست.

با آموزش‌هایی که در کنگره می‌گرفتم هرچند نمی‌توانستم جهنمم را تبدیل به بهشت کنم اما حداقل می‌توانستم کمی از شعله‌هایش را خاموش‌کنم؛ و در ادامه متوجه شدم که دیگر آن نگار سابق بی‌حال و حوصله و افسرده و داغون و از همۀ دنیا دست کشیده نیستم. آری آموزش‌های کنگره نه‌تنها مرا زنده کرده بود بلکه مسافرم را نیز زنده کرده بود. مسافری که سفری سختی را شروع کرده بود توانست با کمک آموزش‌های کنگره تمام مشقت‌های سفرش را به‌خوبی به پایان برساند.

روز چهارشنبه هجدهم اردیبهشت‌ماه سال 1398 روز زنده شدن دوباره‌ی من و مسافرم محمد مبارک!

در پایان تشکر می‌کنم از جناب آقای مهندس و خانواده‌ی محترمشان و تشکر می‌کنم از تمام کسانی که در این سفر سخت به ما یاری رساندند و با همدلی‌هایشان باعث شدند که ما در کنگره ماندگار شویم و به رهایی برسیم. تشکر می‌کنم از راهنمای بسیار خوبم خانم زهره که وادی 14 را به‌خوبی در زندگی اجرا نموده‌اند و ما را مدیون محبت‌های خود کرده‌اند. انشاا... که بتوانیم راهشان را ادامه دهیم و حتی شده یک نفر را از تاریکی به سمت نور هدایت کنیم.

با احترام هم‌سفر نگار ره‌جوی لژیون هشتم


طبقه بندی: دلنوشته، 

تاریخ : شنبه 4 خرداد 1398 | 11:40 ق.ظ | نویسنده : زهره | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات