دل نوشته هم‌سفر مینا و همسفر نگار؛ در باب دستور جلسه هفته راهنما

فعلی که با عشق انجام میشود محکوم به پیروزی است ...
به ادامه مطلب مراجعه نمایید ...

خدایا من به دنبال عظمتی هستم که فقط تو در خور برآورده کردنش هستی
به دنبال موفقیتی هستم که تنها با امضای تو معتبر میشود
به دنبال رهایی هستم که فقط با گرفتن دستهای تو ایجاد می شود
به دنبال آرامشی هستم که فقط در آغوش تو تحقق می یابد
و من آسایشی می خواهم که فقط با دست چک دارایی تو به آن می رسم و به دنبال ثروتی هستم که فقط در گنجینه تو مخفی شده است لبخندی که فقط با لبخند تو بر لبانم می نشیند
به دنبال شهرتی هستم که چون تویی از شهرتم خشنود باشد
به دنبال هر چه میگردم میخوام تو را در آن جویا شوم
 
 
فعلی که با عشق انجام میشود محکوم به پیروزی است .

استاد عزیزم همه آنچه به دنبالش می گشتم در شما یافتم و چه حیف که آنگونه که باید و شاید توانایی سپاسگزاری از شما را ندارم کلام شیوای شما چون پرتوی نوری است که راه زندگی خیلی ها را در خود دیده است و روشن کرده است قطعا کسی که در پرتوی تجلی نور است قبل از اینکه به دیگران روشنایی ببخشد راه خودش روشن می شود قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم کلمات زیادی پشت سر هم از ذهنم می گذشت اما وقتی شروع کردم کلماتم را قابل ستایش شما نیافتم
خدای را سپاس که در بین پرتوی نعمتهایش چون شما را در زندگی ام قرار داد و از برکت وجود شما و راهنمایی شما پیش از پیش نعمتهای روز افزون را دریافت می کنم چون شما کسی بودید که چشم هایم را برای دیدن و گوشم را برای شنیدن و جسمم را برای درک کردن باز کردید                                             .

با احترام؛ همسفر مینا



به نام قدرت مطلق الله

گاهی وقتها لازمه انسان چند خطی رو با خودش خلوت کنه . تو خلوتش خیلی چیزا رو ، رو کنه ببینه چیکارکرده،چی به دست آورده ،کیا کمکش کردن و همراهش بودن،کیا تنهاش گذاشتن و زخم زبون زدن .
منم دیروز با خودم خلوت کردم .گوشه ای نشستم و فقط فکر کردم. دیدم تموم سختیهای زندگیم رو که تو دوره مجردی کشیدم که اصلا سختی نبوده ،من موقعی سختی‌های زندگیم شروع شد که عقد کردم و زمانی فهمیدم این درد و رنج ها ثمره ی چه چیزی هست که متوجه شدم مصرف کننده است.
زمانیکه همه نزدیکان، ما را به خاطر اعتیاد محمد، تنها گذاشتن و سرزنشمون کردن، وقتی به کنگره آمدیم همه برای ما دست زدن و روح من داغون و آزرده بود .به کسی اعتماد نداشتم از همه فراری بودم هیچ وقت دوست نداشتم که تو جمع باشم و اما.....
این شما بودی که چراغ راه من شدی ،از مادرم هم یک قدم نزدیکتر شدی، دردهایی که توی قلبم مثل یه سنگ سنگینی میکرد شما کمکم کردی که کم کم این درد و کم کنم .من اصلا معنی انسان بودن را نمی دانستم ،نمی فهمیدم محبت چه رنگیه؟ حتی از زندگی کردن هم بیزار بودم.اما شما به من یاد دادی که هدف از خلقت ما چی بود. اصلا ما برای چه به دنیا اومدیم، به من اراده دادی ،توان دادی ،انرژی دادی تا بتوانم تو این راه سخت محکم قدم بردارم به من اراده دادی که در برابر مشکلاتم بایستم و مردانه قدم بردارم.شما نعمتی هستی که خداوند در اختیار من قرار داد. هیچ چیزی نمی تواند جبران زحمات و محبت های بلاعوض شما رو بکنه .اما من میخوام اینقدر خدمت کنم و راه شما را ادامه بدهم تا شاید ذره ای از محبت شما را به خودم جبران کنم .من دستان شما رو می بوسم و برای شما آرزوی سر بلندی و سر افرازی دارم.                                                                                     با احترم؛ همسفر نگار


تایپ: همسفر نرگس




طبقه بندی: دلنوشته، 

تاریخ : جمعه 17 اسفند 1397 | 09:46 ق.ظ | نویسنده : همسفر نرگس | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic