به نام خدایی که همین نزدیکی ست...

احساس پرواز

دلنوشته ای به قلم همسفر زهرا


 من حال تمام همسفرانی که خواهر هستند یا فرزند هستند یا همسر هستند را میفهمم و میدانم این حس ها یعنی چه...اما خوشحالم که هیچ چیز نمی تواند من را از کنگره دور کند و من امروز عمیقاً و قلباً عاشق کنگره و اعضای آن‌هستم، امروز صدای آقای مهندس آرام جان من است ...


سلام دوستان زهرا هستم یک‌ همسفر:

درست یادم‌ نیست از چه زمان متوجه اعتیاد پدرم شدم چون خیلی کم سن بودم که این‌مسئله را فهمیدم. خوب به یاد دارم که همیشه مادرم به پدرم زنگ می زد و به خودش فحش و بد و بیراه می گفت که چرا با پدرم ازدواج کرده و چرا جدا نشده، همیشه از بدی های پدر می گفت، خوب به یاد دارم ...

اما زندگیمان را از دست دادیم، نه ماشینی داشتیم و نه سرمایه ای. همه ‌را پدر به خاطر اعتیاد از دست داده بود. یاد  دارم که مادرم اجازه مصرف در خانه را به پدرم نمی داد و پدرم مجبور بود خرج بقیه دوستانش را بدهد تا به او جا برای مصرف داده شود... اصلا یادم نمی آمد آخرین بار کی با پدر غذا خورده بودیم...از نشان دادن پدر به هرکسی می ترسیدم و خجالت می کشیدم و کم کم متوجه شدم به غیر پدر  برادر بزرگترم و بعد برادر کوچکترم مصرف کننده شده اند و زندگی برای مادر دیگر امکان پذیر نبود.

در همان سالها مادرم دائم میدگفت که بخاطر مسئله جدایی من، مادرم از برادرانم غافل شده و آنها مصرف کننده شده اند و این مثل مته روح و قلب من را آزار می داد و من خودم را مسبب همه مشکلات میدانستم، سال سوم دانشگاه توسط یکی از دوستانم با کنگره آشنا شدم ولی هیچ کس به من نگفت که اینجا کنگره است و متاسفانه اذن ورود  نرسیده بود و ما وارد این‌مکان مقدس نشدیم...

سه سال پیش با همسرم آشنا شدم و ایشان خیلی راحت به من گفتند که مواد مصرف میکردند و الان یکسال است کنگره می روند و رهاشده اند ولی من ایشان را یاری نکردم و حتی باعث می شدم ‌به کنگره نیاید، همسرم عاشق کنگره بود و وقتی از آقای مهندس سی دی می گذاشت من با او بحث می کردم که چرا این کار را میکنی و صدای ایشان مرا آزار می دهد...درست است...صدای ایشان مرا بیدار میکرد و من خفته نمی خاستم بیدار شوم...میخواستم خفته بمانم...

مسافر من برگشت خورد ولی پیام کنگره از طریق نیروهای الهی به خانواده ام ‌رسید و پدرم وارد این‌ مکان الهی شد و بسیار عالی سفر کرد. مدت ۱۰ ماه است که رها هستند و خداراشکر هرروز بیشتر عاشق کنگره می شوند.

 ولی در آن روزها با وجود بارداری ام، همسرم هرروز بیشتر غرق مواد میشدند و دعوا و کتک و بحث شده بود تارو پود منزل ما و روزهایی بود که حال مادرم را بیشتر درک میکردم و نگران آینده فرزندی بودم که در شکم داشتم و حتی گاهی فکر فرار از خانه یا حتی مرگ را میکردم ولی بخاطر دخترم پشیمان میشدم...شب های زیادی را در ماشین در سرما در خیابان می گذراندم و باوجود بارداری و سرکار رفتن خیلی اوقات گرسنه می خوابیدم و باید خرج خودم و خانه و فرزندم را در می آوردم و حتی همکارانم مرا مسخره میکردند که با وجود بارداری سرکار می روم و روح من آزرده تر میشد  و ترس تمام وجودم را گرفته بود و می دانستم اینها نتایج یاری نکردن و همراه نشدن با مسافرم بود.

ولی امید در زندگیم ناامید نمی شد چون درمان پدرم را دیده بودم و  اما با هزار مشکل که نیروهای بازدارنده سرراه ما قرار می دادند همسرم مجدداً سفر کرد و رها شد و اکنون مدت ۳ ماه است که رها هستند و از خدای بزرگ می خواهم اذن ورود دو برادرم داده شود و وارد این مکان الهی بشوند‌. باورم نمی شود که زمانی بود این‌مکان را باور نداشتم و خودم را بالا تر میدیدم و از همه لذت بخش تر دیدن معشوقی بود که هر وقت یادم می افتد اشک‌امانم را میبرد و تمام تنم شروع به لرزیدن میکند و فهمیده ام که باید دوشادوش مسافر حرکت کرد و سد راه او نشد و هرچه گفته می شود باید اجرا کرد و نباید برخلاف قوانین کنگره کاری کرد، من حال تمام همسفرانی که خواهر هستند یا فرزند هستند یا همسر هستند را میفهمم و میدانم این حس ها یعنی چه...اما خوشحالم که هیچ چیز نمی تواند من را از کنگره دور کند و من امروز عمیقاً و قلباً عاشق کنگره و اعضای آن‌هستم... امروز صدای آقای مهندس آرام جان من است و من حس پرنده ای را دارم که به در و دیوار خودش را می کوبید ولی پنجره را برای پریدن نمیدید و اکنون روی اقیانوس زندگی پرواز می کند و به سمت نور حرکت مینماید و امیدوارم همه همسفران چه آنها که مادرند، پدرند، فرزندند، خواهرند، همسرند به رهایی و دیدن معشوق برسند...آمین ای پروردگار مهربان ...

با احترام؛ همسفر زهرا از لژیون هشتم 


طبقه بندی: دلنوشته، 

تاریخ : سه شنبه 9 بهمن 1397 | 01:45 ب.ظ | نویسنده : همسفر زهرا ق | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات