به نام قدرت مطلق الله

ما هم به کنگره وصل شدیم ...

دل نوشته‌ای به قلم هم‌سفر مهری

روزگار به همین منوال می‌گذشت و جنگ اعصاب نمی‌گذاشت دمی آسودگی خیال داشته باشم، شده بودم یک فرد روانی که با دنیایی پر از افکار منفی پر از پریشانی، غم، درد که دائم در پی کنج خلوتی می‌گشت تابه‌حال خود گریه کند و راهی برای رهایی او باشد.



چه روزهایی که آواره کوچه و خیابان و پارک‌ها بودم، پرسه زنان و گریه‌کنان روز را به شب می‌رساندم و شب  تا صبح بیدار بودم و با افکار پریشانم دست‌وپنجه نرم می‌کردم.

از بس فشار و ناراحتی روحی روی قلبم سنگینی می‌کرد، قادر نبودم تمرکز داشته باشم. همسرم مرد خوبی بود شریف و نجیب اما بسیار عصبی و پرخاشگر و دلیل بسیار بارزی بود برای به وجود آوردن مشکلات.

روزگار به همین منوال می‌گذشت و جنگ اعصاب نمی‌گذاشت دمی آسودگی خیال داشته باشم، شده بودم یک فرد روانی که با دنیایی پر از افکار منفی پر از پریشانی، غم، درد که دائم در پی کنج خلوتی می‌گشت تابه‌حال خود گریه کند و راهی برای رهایی او باشد.

ازیک‌طرف بچه‌هایم را بسیار دوست داشتم و حاضر نبودم بلایی سرشان بیاید و از طرف دیگر فشار حرف‌های مردم که چرا طلاق نمی‌گیری. بچه‌هایت را بردار و برو سرکار و آن‌ها را تأمین کن. ولی نمی‌توانستم قبول کنم, چون می‌خواستم بچه‌هایم پدر داشته باشند حتی عصبی، سایه پدر بالای سرشان باشد و غصه نخورند، درد بی‌پدری نکشند. روزگار می‌گذراندم تا اینکه باز روزگار ناسازگاری دیگری را آغاز کرد شکست دخترم، تنهایی‌هایش و دائم سرگردان بود. تنهایی‌اش قلب من را می‌فشرد و برایم خیلی طاقت‌فرسا بود، خدایا با عزیزترین‌هایم چه می‌کنی، خدایا چرا من؟

خدایا طاقت این‌همه ناراحتی را حداقل به هم بده، خیلی سنگین است نمی‌توانم تاب بیاورم. آری عزیزان دردهای شدیدی بدنم را فراگرفت ازجمله دردهای سایکوسوماتیک شروع شد. دکتر می‌گفت ناراحتی‌های شما از استرس است هر دو پاهایت احتیاج به جراحی دارد. روزی که می‌توانم بگویم بهترین روز و زیباترین اتفاق زندگی‌ام بود همان پیشنهاد پسر کوچکم بود که مادر بروید به دانشگاه تا سرگرم درس باشید. از کوه مشکلات و غصه خوردن‌های پی‌درپی رها شوید. با خودم فکر کردم که الآن با این سن و سال و مسئولیت خانه و بچه و شوهرم خدایا تو کمک می‌کنی ای بهترین...

رفتم دانشگاه و مشغول تحصیل شدم راه دور بود و بسیار سخت با مینی‌بوس و اتوبوس و این پاهای دردناک در هوای گرم ولی بهتر از خانه نشستن بود و فکر کردن به مسائل منفی، ادامه دادم و درس خواندم کمی آرام شده بودم که دوباره قرار بود غم و غصه‌های دنیا بر سرم آوار شوند همچون کوهی و از پا درم بیاورند. پسر کوچکم تصمیم گرفت که برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برود, او که نمی‌گذاشت آب توی دلم تکان بخورد و به او وابسته شده بودم، حالا چطور می‌توانستم برای سال‌ها از او دور بمانم. می‌توانم بگویم واقعاً پسر مثبتی بود خیلی به فکر بود. خداوند همیشه او را حمایت کند او رفت, ماندم با کوهی از غم و اندوه دوری‌اش. خدایا کمکم کن این‌همه تحمل از کجا بیاورم، منی که این‌قدر حساس و شکننده بودم. خدایا حالا با اعتیاد پسر بزرگم، شکست دخترم و دوری عزیزترین فرزندم چه کنم، چه جان‌خراش است و چه سخت، چه کنم؟

محمدم (پسر بزرگم) روزبه‌روز بیشتر آب می‌شد و همیشه در خواب بود، ولی او نمی‌پذیرفت  که معتاد شده. یک روز با دوستش دریکی از اتاق‌های خانه تنها بودند من که دوستش را دیدم، فهمیدم برای چه آمده.

خدایا نه می‌پذیرفت  و نه می‌خواست قبول کند که معتاد شده و باید برود و راهی برای نجات هردومان پیدا کند.

خواهرش من را به ان جی یوهای مختلف برد و آموزش گرفتیم تا اینکه روزی محمد گفت مادر من 4 ماه است که جایی برای ترک اعتیادم می‌روم، شما و خواهرم هم می‌توانید به آنجا بیایید ولی ما زیاد اهمیت نمی‌دادیم و گفتیم ما که می‌رویم و شما خودت برو ولی بالاخره فهمیدیم که کنگره 60 با جاهای دیگر فرق دارد و در کنگره درمان به‌صورت تدریجی صورت می‌گیرد که خدا را شکر برگشت ندارد و همین‌جا بود که ما هم به کنگره وصل شدیم که بزرگ‌ترین نیاز زندگی‌ام بود.

از خداوند متعال می‌خواهم که عمر طولانی و سلامتی کامل و موفقیت‌های روزافزون به آقای مهندس عطا کند و همواره کنگره پابرجا باشد و از کلیه اعضای کنگره سپاسگزارم.

با احترام: هم‌سفر مهری از لژیون هشتم

تایپ: هم‌سفر الهه




طبقه بندی: دلنوشته، 

تاریخ : چهارشنبه 25 مهر 1397 | 11:50 ق.ظ | نویسنده : زهره | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات