به نام قدرت مطلق الله

بمانم یا بروم ...

دل نوشته ای به قلم همسفر نگار


نمی دانستم چه راهی درست و چه راهی غلط است. انگار تمام بیراهه ها جلوی چشمانم، قد علم کرده بودند و یکصدا فریاد میزدند که اگر تن به همراهی این فرد بدهی دیگر نه جایی در خانواده، نه در اجتماع و نه در هیچ جای جهان نداری. با هر کس مشورت میکردم دلسوزانه به من توصیه ی طلاق میکردند، تصمیم گیری سختی بود که بمانم یا بروم...

سلام دوستان نگار هستم یک همسفر:

چندماهی از عقد من با مسافرم می گذشت که با یک فاجعه متوجه شدم ،کسی که به او دل بستم و شریک زندگی خود قرار دادم و قرار است تکیه گاه محکمی در زندگی من باشد، اعتیاد شدیدی به هروئین دارد.

با این فاجعه چه بر سر من و آرزوها ی من آمده بود؟ مرگ را زیباتر از زندگی کردن با یک فرد مصرف کننده می دیدم، در میان خودم گم شده بودم، از یک طرف علاقه و احساس، از طرف دیگر تنفر و از هم پاشیدگی.

نمی دانستم چه راهی درست و چه راهی غلط است. انگار تمام بیراهه ها جلوی چشمانم، قد علم کرده بودند و یکصدا فریاد میزدند که اگر تن به همراهی این فرد بدهی دیگر نه جایی در خانواده، نه در اجتماع و نه در هیچ جای جهان نداری. با هر کس مشورت میکردم دلسوزانه به من توصیه ی طلاق میکردند، تصمیم گیری سختی بود که بمانم یا بروم.

حدود یک هفته ای بود که خواب و خوراکم فقط گریه بود. دلیل قانع کننده برای جدایی و رهایی وجود داشت اما دل که این حرف ها سرش نمی شد. فقط از خداوند راه نجاتی را میخواستم یک شب مسافرم با دوستش به در خانه ی ما آمدند و به من گفت که دیگر توبه کردم و نمیخواهم به این راه ادامه دهم، با لحن تمسخر انگیزی گفتم :هه! توبه ی گرگ مرگه.

مسافرم گفت: من تو را جایی میبرم که خودت با چشمان خودت ببینی. دوباره با رفتاری که بخواهم علمم را به رخ او بکشم، گفتم: من تمام ان جی یو ها را می شناسم و میدانم که اعتیاد برگشت پذیر است. او با نگاه ملتمسانه ای به من گفت: فقط یک فرصت به من بده، در زندگی ام همه چیز را باخته ام اما نمیخواهم تو را از دست بدهم.  

گرچه همه چیز در ذهن من تمام شده بود و راه فراری برای اعتیاد نمی دیدم اما تصمیم گرفتم فقط یک بار به او فرصت جبران بدهم تا اینجوری حداقل عذاب وجدان نداشته باشم. فردای آن روز، پنجشنبه بود، مسافرم به دنبال من آمد و با هم قدم به کنگره گذاشتیم. بار اول از فرط تنفر، حالت تهوعی به من دست داده بود که نمی توانستم در جای خود بنشینم با خود مدام تکرار میکردم که آیا این جایگاه توست؟ که در میان مشتی معتاد بنشینی و به حرف های پا منقلی ها گوش بدهی؟ کنارم دختری نشسته بود که دوسال بود که به کنگره می آمد، شروع کردم از او سوال کردن او به من گفت به بهشتی پا گذاشته ای که حلال تمام مشکل هایت است و همچنان من به خنده ادامه میدادم ... .

اصلا نفهمیدم چه شد که سه جلسه مشاوره را پشت سر گذاشتم و به لژیون راه پیدا کردم.  داشتن اعتماد به نفس و علم و دانش راهنمایم مرا جذب کرد. اینها چیزهایی بود که در من گمشده بود روزها و ماه های اول بسیار پرخاشگرانه و بدبینانه به همه چیز نگاه میکردم اما بعد ها انگار که چشمانم کمی باز شده بود و بیشتر خوبیها را می دیدم، هر کس که به رهایی می رسید، برایم جذابیت داشت و لذت او را من هم میبردم، البته ناگفته نماند که انرژی زیاد راهنمایم باعث بیشترین تغییر و انگیزه در من شد. به جایی رسیده ام که  درمان خودم برایم بسیار مهم تر است چرا که من روح و روان بسیار داغونی داشتم الان که نگاه میکنم فقط در کنگره معجزه میبینم. 

من هم اکنون برای معجزه زندگی ام آماده هستم آرامشی عمیق قلب مرا پر میسازد 

حرف آخر :تشکر میکنم از تمام عزیزانی که در این سفر سخت به ما یاری رساندند و همراه و همدل و دلسوز ما بودند تشکر میکنم از آقای مهندس برای فراهم کردن چنین بستری که برای رهایی و رشد و تعالی ما ساخته شده است. 

با احترام؛ همسفر نگار از لژیون هشتم

تایپ: همسفر مینا 

 




طبقه بندی: دلنوشته، 

تاریخ : یکشنبه 18 آذر 1397 | 02:37 ب.ظ | نویسنده : همسفر مینا | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic