به نام قدرت مطلق

در باب دستور جلسهٔ هفتگی: از فرمان‌بری تا فرمان‌دهی

به قلم کمک راهنما٬ هم‌سفر زهره

 

انسان وقتی به فرماندهی خودش می‌رسد و احساس می‌کند این شهر وجودی٬ این عظمت در دستش است و هر فرمانی که به خودش می‌دهد را می‌تواند در موعد مقرر اجرا کند این حس برای او فوق‌العاده لذت‌بخش است.


دستور جلسهٔ «از فرمان‌بری تا فرمان‌دهی» یکی از دستور جلساتی است که به جرأت می‌توان گفت اگر شخص آن را اجرا نکند برای او رهایی غیرممکن می‌گردد.

ما دو نوع فرماندهی داریم یکی فرماندهی درون و دیگری فرماندهی بیرون؛ که این دو فرماندهی ارتباط کاملاً تنگاتنگی باهم دارند و کاملاً به هم وابسته هستند یا به عبارتی برای رسیدن به فرماندهی بیرون بایستی اول به فرماندهی درون خود برسیم.

فرماندهی درون

فرماندهی درون یا فرماندهی خود٬ یعنی اینکه دستوری به خودمان بدهیم و بتوانیم آن را اجرا کنیم. مثلاً به خودم دستور بدهم که ساعت ۶ صبح بیدار شوم و بتوانم بیدار شوم٬ یا به خود بگویم امروز در جلسه مشارکت می‌کنم و بتوانم مشارکت کنم. به‌طورکلی فرماندهی درون یعنی خواسته‌ای که داری بتوانی اجرا کنی٬ اگر این اتفاق افتاد یعنی نیروهای درونی من در اختیار و تحت کنترل من هستند و اگر نتوانستم یعنی نیروهای درونی من در اختیار من نیستند و این یعنی در درون من تاریکی حکم فرماست.

انسان از نفس واحده خلق‌شده است. حرکت نفس از مرحلهٔ جمادی شروع‌شده و بعد به مرحلهٔ نباتی می‌رسد و از نباتی به مرحلهٔ حیوانی می‌رسد و هرچقدر که نفس جلوتر می‌آید و آموزش می‌بیند و به تکامل بیشتری می‌رسد ویژگی خاصی به نفس اضافه می‌شود که وارد داستان انسانی می‌شود و آن ویژگی موضوع اختیار است که انسان را از همه موجودات متمایز می‌کند. حال هیچ‌چیزی برای انسان بدتر از این نیست که این اختیارش از او گرفته شود و وقتی این اختیار از او گرفته می‌شود یعنی فرماندهی گرفته‌شده است.

در مرحلهٔ پایین‌تر انسانی یعنی مرحلهٔ حیوانی می‌بینیم که فرمان‌بری و فرماندهی بر پایهٔ مسئلهٔ زور می‌چرخد. حیوانی که زورش بیشتر است فرماندهی می‌کند و حیوانی که ضعیف‌تر است فرمان‌برداری می‌کند؛ اما در مرحلهٔ انسانی داستان کاملاً متفاوت است.

در انسان‌ها فرمان‌برداری از فرمانده٬ نشانهٔ فهم و دانایی اوست.

اگر من می‌بینم شخصی‌ترین کارهای خود را نمی‌توانم به‌درستی انجام دهم٬ اگر من می‌بینم قبلاً توانایی‌های زیادی داشتم اما حالا آن توانایی از حیطهٔ اختیارات من خارج‌شده است یا اگر با خود می‌گویم حالا حالِ انجام این کار را ندارم بعداً انجام می‌دهم یا وقتی می‌بینم کاری را دوست دارم انجام دهم اما نمی‌توانم٬ مثلاً دوست دارم غیبت نکنم اما نمی‌توانم٬ دوست دارم همیشه سر موقع در جلسه حاضر باشم اما نمی‌توانم این یعنی اختیار نیروهای خود را ندارم و فرماندهی از من گرفته‌شده است.



چرا فرماندهی از ما گرفته می‌شود؟

با انجام اولین نافرمانی از فرامین الهی اتفاقی که می‌افتد این است که بخشی از اختیارات ما٬ از ما گرفته می‌شود. کسی که دربند نفسانیت خودش است نمی‌تواند فرمانده یا فرمان‌بردار خوبی باشد چون گیر است٬ چون اسیر است٬ درواقع انسانی که عمل ضد ارزش انجام می‌دهد در حال از دست دادن نیروهایش است. با هر عمل ضد ارزش نیروهای درونش از طرف مثبت به منفی سوق داده می‌شود.

اما انسان موجودی است که هر وقت بخواهد می‌تواند این نیروها را پس بگیرد و فرماندهی خودش را به دست بگیرد.

برای اینکه دوباره به فرماندهی برسد باید مسیر را معکوس کند و راه رسیدن به آن فرمان‌برداری است. باید ابتدا نقض فرمان را بپذیرد و بپذیرد که یک اشتباهاتی داشته تا بتواند ادامه دهد به‌عنوان‌مثال اگر ره‌جو نپذیرد که اشتباه کرده اجازه حرکت به او داده نمی‌شود؛ و وقتی نپذیرد خودفرمان می‌شود.

لازم به ذکر است که خودفرمانی با فرماندهی کاملاً متفاوت است.

برای رسیدن به فرماندهی باید فرمان‌بردار فرامین الهی باشیم. فردی که فرمان‌بردار خوبی از فرامین الهی باشد به‌جایی می‌رسد که می‌تواند فرمانده خوبی برای خودش باشد. چرا؟ چون انسانی که از فرامین الهی پیروی می‌کند٬ دروغ نمی‌گوید٬ غیبت نمی‌کند٬ می‌بخشد٬ گذشت دارد٬ انفاق می‌کند٬ به دیگران خدمت می‌کند و... همیشه آرامش دارد٬ سطح انرژی‌اش بالا است٬ اشتباهاتش به حداقل می‌رسد٬ قدرت تفکر٬ تعقل و تصمیم‌گیری‌اش تغییر می‌کند٬ حس‌هایش بهتر کار می‌کند و... چنین فردی به فرماندهی خود می‌رسد٬ برنامه‌ریزی می‌کند سال دیگر خانه بخرد٬ می‌خرد٬ برنامه‌ریزی می‌کند سال دیگر کمک راهنما شود٬ می‌شود و...

انسان وقتی به فرماندهی خودش می‌رسد و احساس می‌کند این شهر وجودی٬ این عظمت در دستش است و هر فرمانی که به خودش می‌دهد را می‌تواند در موعد مقرر اجرا کند این حس برای او فوق‌العاده لذت‌بخش است.

فرماندهی بیرون

انسان ذاتاً فرماندهی را دوست دارد. دوست دارد درجایی که هست حرفش حرف باشد دیگران به خواست و دستور او توجه کنند.

اگر می‌بینیم فردی در جمعی فرمانده خوبی است بی‌جهت به این فرماندهی نرسیده است. نقطهٔ شروع جهت رسیدن به این فرماندهی٬ فرمان‌برداری بوده است. من زمانی حس می‌کنم که فرمانده خوبی هستم که بدون اینکه من زور بزنم دیگران حرف من را گوش دهند و کلام من برای آن‌ها کلام نافذی باشد و زمانی کلام من نافذ می‌شود که خودم توان انجام آن فرمان را داشته باشم و این‌گونه است که در مقام فرماندهی حاکم نمی‌شوم٬ زور نمی‌گویم بلکه بامحبت رفتار می‌کنم.

اما چه کسی می‌تواند در مقام فرمان‌بری خوب فرمان ببرد؟

کسی که عاشق رسیدن باشد٬ کسی که خواست قوی داشته باشد٬ کسی که به فرمانده خود ایمان کامل داشته باشد٬ آنگاه در مقام فرمان‌برداری با عشق فرمان می‌برد٬ قیاس نمی‌کند٬ قضاوت نمی‌کند٬ مشروط عمل نمی‌کند٬ نق نمی‌زند چون می‌داند و آگاه است که چه می‌کند. مثل ره‌جویی که عاشق رسیدن به آرامش است و خواست قوی دارد و به راهنمای خود و راهی که می‌رود ایمان کامل دارد.

انسان در هر حیاتی که در حال زیستن است در جایگاهی فرمانده است و در جایگاهی فرمان‌بردار و این‌ یک قانون است و اگر این نباشد آموزشی اتفاق نمی‌افتد. پس باید یاد بگیریم کجا فرمانده باشیم و چگونه فرماندهی کنیم و کجا فرمان‌بردار باشیم و چگونه فرمان‌برداری کنیم.


با احترام؛ کمک راهنما هم‌سفر زهره

 




طبقه بندی: استادی های همسفران لژیون، 
برچسب ها: کنگره ۶۰، مقالات، از فرمانبری تا فرماندهی،  

تاریخ : پنجشنبه 20 مهر 1396 | 10:39 ق.ظ | نویسنده : زهره | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic