به دنبال آرامش

 به قلم همسفر الهه

 همیشه از این شاخه به آن شاخه می پریدم تا آرامش را جایی پیدا کنم....

 تا اینکه در این همه ناامیدی دری به روی من و مسافرم باز شد که نمی دانم به پاداش کدام کار خیر٬ این راه برایمان نمایان شد....


قبل از ورود به کنگره شبی نبود که بدون دعوا و درگیری و گریه کردن سر بر بالش بگذارم٬ شبی نبود که با آرامش به خواب بروم و صبح پر انرژی بیدار شوم٬ هر شب با خودم عهد می کردم که امشب با مسافرم بدخلقی و دعوا نمی کنم ولی وقتی ساعت به جلو می رفت و به نیمه های شب می رسید و می دیدم که مسافرم هنوز به خانه نیامده حالتی پر از خشم و نفرت وجودم را پر می کرد و فقط با خودم زمزمه می کردم که چرا درست نمی شود، چرا دنبال این کار را رها نمی کند و چراهای زیاد دیگر....

من خودم را مالک مسافرم می دانستم و فکر می کردم هر طور که من می خواهم باید بشود در صورتی که او اختیارش حتی دست خودش هم نبود اختیارش به دست موادش افتاده بود و این مواد بود که برایش تصمیم می گرفت که چه رفتاری داشته باشد.

روز به روز از هم فاصله می گرفتیم ولی من برای حفظ زندگی ام و برای اینکه کسی متوجه اوضاع زندگی ام نشود حتی با مادرم هم در این مورد صحبتی نمی کردم و ظاهر خودم و زندگی ام را آرام نشان می دادم ولی درونم پر از آشوب بود.

همیشه فکر می کردم من برای مسافرم مهم نیستم و با به دنیا آمدن دخترم مسافرم سراغ مواد نخواهد رفت و به خاطر دخترمان ترک خواهد کرد اما دقیقا بر عکس شد زمانی که دخترم به دنیا آمد اوج مصرف مسافرم بود یعنی دیرتر به خانه می آمد و بی تفاوت تر شده بود مثل اینکه اشتباه کرده بودم از کسی که مواد مصرف می کند چه انتظاری داشتم انتظار محبت،عشق و .....

مسافرم طوری شده بود که هر چه مسئولیتهایش  بیشتر می شد بیشتر به سراغ مواد می رفت و می خواست خودش را آرام کند و من بیشتر حساس شده بودم که چرا فلان کار را می کند و .....و فقط اشتباهات او را می دیدم و عیب های خودم را نمی دیدم در صورتی که پر از ضد ارزش شده بودم.

کینه، نفرت، ناامیدی، منیت، ترس و... همه در من جمع شده بود و پرده ای ضخیم روی چشمانم کشیده شده بود و نمی گذاشت که از وضع خودم مطلع باشم و کاری برای خودم انجام دهم و همیشه منتظر معجزه ای بودم که اتفاق بیفتد و من از این وضع رها شوم غافل از اینکه خودم باید حرکت و تلاش می کردم و خودم را تغییر می دادم تا معجزه اتفاق بیفتد و باید صفات زشت خودم را تغییر می دادم تا به آرامش برسم ولی همیشه از این شاخه به آن شاخه می پریدم تا آرامش را جایی پیدا کنم.

کلاسهای قرآنی مختلفی شرکت می کردم ولی اصلا آرام نمی شدم فقط کارم شده بود معامله کردن با خدا که اگر فلان شود من فلان ختم را برمی دارم و به قول آقای مهندس کارم شده بود دکان داری ولی آن موقع فکر می کردم آخر بندگی ام و خودم را در معنویات بالاتر از همه می دانستم و خدا شده بود غول چراغ جادویی که هر چه می خواهم برایم فراهم کند.

از زندگی ام اصلا لذت نمی بردم و زندگی برایم پر از رنج و عذاب بود تا جایی که خود را بیهوده می دانستم و فقط شکایت می کردم که چرا به دنیا آمدم تا اینکه در این همه ناامیدی دری به روی من و مسافرم باز شد که نمی دانم به پاداش کدام کار خیر٬ این راه برایمان نمایان شد ولی خدا را هزاران بار شکر می کنم که با این مکان مقدس آشنا شدیم مکانی که برایم پر از امید بود و فهمیدم که خداوند از خلقتم هدفی داشته و بیهوده نیستم.

پس می باید محترم بشمارم این هدف را و از فرصتی که خداوند به من داده استفاده کنم و سعی کنم ابتدا برای خودم و بعد برای دیگران مفید باشم و تسلیم نشوم. تسلیم یعنی بیچارگی، نیروهای بازدارنده همیشه بر سر راهمان قرار می گیرند و می خواهند از مسیر باز بمانیم و اگر فقط یک قدم به عقب برگردیم آن وقت کیش و مات می شویم.

باید با آنها مقابله کرد تا پیروز و قدرتمند شویم و باید جایگاهمان را تغییر دهیم تا تبدیل به چشمه جوشان و رود خروشان شویم تا دیگر هیچ مانعی نتواند ما را از حرکت باز دارد و اگر سنگی بر سر راهت قرار گرفت آنقدر قوی باشی که بتوانی آن را کنار بزنی و به مسیرت ادامه دهی.

در پایان از جناب آقای مهندس و خانواده محترمشان کمال تشکر را دارم که چنین بستری برای ما فراهم کردند تا با آموزشهای نابی که در این مکان هست به صلح و آرامش برسیم و انشاالله که کنگره جهانی شود و همه جهان بتوانند از این علم بهره مند شوند و همچنین دست کمک راهنمایان عزیزم را می بوسم که در خدمتشان بودم و هستم و از آنها می آموزم و به وسیله این عزیزان بود که به این علم عظیم پی بردم به امید این که بتوانم از این علم در زندگی ام بهره بگیرم.

با احترام همسفر الهه٬ رهجوی خانم زهره

تایپ: همسفر اعظم




طبقه بندی: دلنوشته، 

تاریخ : سه شنبه 18 مهر 1396 | 04:39 ب.ظ | نویسنده : زهره | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.