به نام اولین عاشق

از رؤیا به واقعیت

 از بی‌قراری روزها و بی‌خوابی شب‌ها آمده‌ایم٬ از ندانستن معنای درست واژه‌ها آمده‌ایم٬ از ناتوانی در تفسیر واژهٔ عشق آمده‌ایم٬...


از کجا به کجا؟ چه دستور جلسهٔ متفکرانه‌ای؟! چقدر زیبا بنیان کنگره هرازگاهی به یادمان می‌آورد لباس کهنهٔ قدیمی‌ای که بر تن داشتیم!

چه خوب است گاهی به یادآوریم از کجا به کجا رسیده‌ایم؟ چه بوده‌ایم و چه شده‌ایم؟

از کجا آمده‌ایم؟... از بی‌قراری روزها و بی‌خوابی شب‌ها آمده‌ایم٬ از بداخلاقی و بی‌نظمی و بی‌برنامگی آمده‌ایم٬ از فقر و ناامیدی و بی‌ایمانی آمده‌ایم٬ از ناباوری مطلق و جهل و ناآگاهی آمده‌ایم٬ از تنفر و کینه و حسادت آمده‌ایم٬ از پوچی و بی‌هدفی و احساس ناتوانی آمده‌ایم٬ از ندانستن معنای درست واژه‌ها آمده‌ایم٬ از ناتوانی در تفسیر واژهٔ عشق آمده‌ایم٬ از بی‌صبری و بی‌تابی و ناآرامی آمده‌ایم٬ از سرزمین ترس آمده‌ایم٬ ترس از انجام دادن٬ ترس از سخن گفتن٬ ترس از نوشتن٬ و ترس از ... آمده‌ایم٬ با ناتوانی از شناخت خود آمده‌ایم٬ با ناباوری از درمان اعتیاد آمده‌ایم٬ با ندانستن علم اعتیاد آمده‌ایم٬ با کوله باری از جدایی‌ها و خستگی‌ها و سردرگمی‌ها آمده‌ایم٬ با تنهایی و چهره‌ای آشفته و کمری خمیده آمده‌ایم. آری از سرزمین جهل و تاریکی مطلق آمده‌ایم.

بااین‌همه درد آمده‌ایم! در کجا و در کدامین سرزمین می‌توان این‌همه درد را درمان کرد؟ مگر می‌شود یکجا این‌همه درد را درمان کرد؟!

به‌راحتی در باور هرکسی نمی‌گنجد که سرزمینی باشد که تمامی دردهای بشری را بتوان در آن درمان کرد. شاید بتوان گفت که مانند یک افسانه است٬ سرزمین‌هایی بدین شکل را در افسانه‌ها دیده‌ایم و خوانده‌ایم٬ اگرچه دیدن چنین سرزمینی کار هرکسی نیست٬ اگرچه ماندگار شدن در چنین سرزمینی کار هرکسی نیست.

سرزمینی که شاید برای خیلی‌ها افسانه باشد اما برای ما که از دل تاریکی‌ها آمده‌ایم عین واقعیت است.

مگر در این سرزمین به کجا رسیده‌ایم و به کجا می‌خواهیم برسیم؟

 به اوج باورها٬ به بلندای قله‌هایی که نمی‌توان تصور کرد٬ به ایمان واقعی٬ به سرسبزی و خرمی٬ به عشق واقعی٬ به سرزمین تفکر٬ به‌جایی که دانستیم هرکداممان دارای مسئولیت هستیم٬دارای هدف هستیم و پیمان بسته‌ایم٬ شاید در یادمان نباشد. از همه مهم‌تر در این سرزمین به راز خلقت پی برده‌ایم٬ پی برده‌ایم که تمام آموزش‌های ما در قالب پیامبران درون و برون برای این است که فقط به این نقطه از هستی برسیم که اول عشق است و آخر عشق. در این سرزمین بود که یاد گرفتیم هر شکستی سکوی پرتابی است برای زودتر رسیدن به هدف و می‌توان گفت به‌جایی رسیده‌ایم که به‌راحتی می‌توانیم وجود خداوند را حس کنیم؛ و نیست هیچ سرزمینی بهتر از اینکه بتوان در آن معشوق را دید.

آری با سفر در این سرزمین که خیلی‌ها تازه آغاز کرده‌ایم و خیلی‌ها در میانهٔ راهیم به‌جایی خواهیم رسید که دیگر تاریکی نخواهیم داشت و تنها چیزی که می‌بینیم فقط نور است و نور. به چنین سرزمین رسیدن همت بلند می‌خواهد.

این‌ها تغییراتی است که در صور پنهان و آشکار هرکسی با سفر در این سرزمین رخ می‌دهد البته اگر بخواهد!

این‌ها اتفاقاتی است که برای هر کس در کنگره می‌تواند رخ دهد٬البته اگر بخواهد!

 خدا را شکر می‌کنیم که درب چنین سرزمینی را به روی ما باز کرد که بتوانیم روزبه‌روز به‌طرف او قدم برداریم و هرلحظه وجودش را در وجودمان حس کنیم.

با احترام کمک راهنما مسافر مهدی و هم‌سفر زهره

تایپ: هم‌سفر زهره


برچسب ها: کنگره ۶۰، مقالات، از کجا به کجا؟،  

تاریخ : پنجشنبه 16 شهریور 1396 | 03:20 ب.ظ | نویسنده : زهره | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.