تبلیغات
همسفران وادی عشق - دلنوشته همسفران
به نام نامی اولین عاشق

تکرار تاریخ
 
دلنوشته ای به قلم همسفر زهره


تا وقتی که مسافرم خوب سفر میکرد من هم خوب بودم ولی وقتی گریز می زد و حالش بد بود من هم دیگر هیچ کدام از آموزشها را نمی توانستم کاربردی کنم و با او درگیر میشدم و نمی توانستم بپذیرم که مسافرم حالش خوب نیست و من روز به روز حالم بدتر از مسافرم میشد و همیشه در حال نق زدن و معرکه گیری بودم به ظاهر آموزشها را می گرفتم ولی هیچ کدام در درونم نفوذ نمیکرد و کارهایم شده بود تکرار تاریخ و همان کارهای قبل را تکرار میکردم.

چند روزی از ازدواج ما نگذشته بود که یک شب مسافرم به من گفت:می خواهم حقیقتی را به تو بگویم و امیدوارم که تو ناراحت نشوی من که در آن زمان 14 ساله بودم و هنوز در افکار کودکی ام بودم و  هیچ چیز از زندگی نمی دانستم سراپا گوش دادم تا ببینم که او چه می خواهد بگوید. او به من گفت که تفریحی مواد مصرف می کند و من که نمی دانستم مواد چیست و چه ضرری دارد ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم ولی متوجه شدم که چرا شبها دیر به خانه می آید و چرا گاهی خوشحال و گاهی غمگین است .

سالها می گذشت و روز به روز مسافرم در عمق تاریکی فرو می رفت و مصرفش بالاتر می رفت و زندگی ما شده بود پر از غم و غصه و من که همیشه خوشحال بودم و دختری بودم پر از انرژی و همیشه خندان کم کم به انسانی گوشه گیر و افسرده تبدیل شدم و دیگر آن نشاط را نداشتم .

الان دیگر دو فرزند داشتم و به خاطر مشکلات مالی کار میکردم چند بار خواستم طلاق بگیرم ولی به خاطر بچه هایم این کار را نکردم تا اینکه سال 92 اتفاقی افتاد و مسافرم به خاطر شغلش دور از خانه رفت و من و بچه هایم تنها شدیم. چند ماهی گذشت که یکی از بستگانم پیام کنگره را به من داد و مرا به کنگره آورد. آن موقع حالم خیلی بد بود هیچ حرکتی نمی کردم حتی سی دی هم نمی نوشتم تا اینکه فرصت ۶ ماهه من تمام شد و من دیگر نتوانستم به کنگره بیایم . بعد از مدتی دوباره خداوند اذنش را صادر کرد و من دوباره بدون مسافر به کنگره آمدم ولی این بار حسم خوب بود. وارد لژیون خانم زهره شدم و از همان روز شروع به نوشتن سی دی ها کردم و کم کم شروع به مشارکت کردم تا اینکه معجزه کنگره را به چشم خود دیدم و یک روز قبل از اینکه 6 ماهم تمام شود و دیگر نتوانم به کنگره بیایم مسافرم به کنگره آمد و پذیرش شد.

 قبل از اینکه مسافرم به کنگره بیاید همیشه با خودم می گفتم چرا همسفرها اینقدر غر می زنند و مسافرشان را رها نمی کنند من اگر مسافرم به کنگره بیاید کاری به کارش ندارم و او را رها میکنم . ولی  وقتی مسافرم به کنگره آمد من هم نتوانستم او را رها کنم به قول آقای مهندس آیا شما در آن موقعیت قرار گرفتید و جلوی نفس خود را گرفتید؟ تا وقتی که مسافرم خوب سفر میکرد من هم خوب بودم ولی وقتی گریز می زد و حالش بد بود من هم دیگر هیچ کدام از آموزشها را نمی توانستم کاربردی کنم و با او درگیر میشدم و نمی توانستم بپذیرم که مسافرم حالش خوب نیست و من روز به روز حالم بدتر از مسافرم میشد و همیشه در حال نق زدن و معرکه گیری بودم به ظاهر آموزشها را می گرفتم ولی هیچ کدام در درونم نفوذ نمیکرد و کارهایم شده بود تکرار تاریخ و همان کارهای قبل را تکرار میکردم.

در آن زمان تنها چیزی را که قبول کرده بودم این بود که معتاد مجرم نیست و بیمار است . پر از ترس بودم ترس از آینده ، ترس از متلاشی شدن زندگی ام و .....و همین امواج قدرتمند نمی گذاشت تفکر کنم ٬ناامید شده بودم که مسافرم نمی خواهد رها شود تو چرا اینقدر زحمت بکشی. تا اینکه روزی راهنمایم گفت دیدگاهت را عوض کن و اینبار مسافرت را با دیدگاه بهتر ببین، به خودت اهمیت بده و برای خودت ارزش قائل شو و سفرت را  از نو شروع کن و این بار با دانش و آگاهی آغاز کن و فقط روی خودت کار کن و فقط برای خودت به کنگره بیا.

من از آن روز حرف راهنمایم را گوش دادم و بعد از دو  سال٬ حرکت خود را جور دیگری آغاز کردم و دیگر از گریز زدن مسافرم ناراحت نشدم زیرا امیدواری را در خود جوانه زدم و هر روز آبیاری کردم تا بتوانم روزی رهایی مسافرم را ببینم و دیگر با تقدیر خودم نمی جنگم چون فهمیدم با اختیار خودم بوده و خودم زندگی ام را انتخاب کردم و مشکلات همیشه بد نیست و به ما ارتقاء میدهد و ما را به جایگاه بالاتر می رساند.

هنگام نوشتن تکالیفم تمرین میکنم تا با ذهن باز٬ سی دی ها را بنویسم و از آنها بیاموزم و بعد بتوانم کاربردی کنم من از آن روز با خدای خود عهد کردم و شروع کردم به آموزش گرفتن تا بدانم چگونه وظایف خودم را انجام بدهم و با کمک کنگره و راهنمای خوبم یاد گرفتم که باید قبل از هر چیزی عاشق باشم عاشق مسافرم، اطرافیانم ، طبیعت ، و... تا بتوانم روی دیگران تاثیر بگذارم .

 از راهنمای عزیزم یاد گرفتم که یک همسفر باید خودش را باور داشته باشد و کاری به کار مسافرش نداشته باشد و باید نقشش را خوب بازی کند تا مسافرش به رهایی و تعادل برسد. باید علم پرستاری را یاد بگیرد و بداند در این مسیر خیلی از مسائل وجود دارد که شاید باعث آزار او شود ولی باید آنها را با تمام وجود قبول کند و آن مسئله را حل کند. یک همسفر باید بداند که مسافرش بیمار است و احتیاج به محبت دارد و چون بیمار است نمی تواند جواب محبت او را بدهد و از او انتظار نداشته باشد.یک همسفر باید صبور باشد و حس های خوبی داشته باشد و به مسافرش خوبی را القاء کند و باید قوی و شجاع باشد و بتواند مدیریت بحران کند و مسافرش را با دیگران مقایسه نکند و بداند مسافر از درون دچار آشفتگی است و نیاز به زمان دارد تا درمان شود.

امیدوارم که تمام مسافران سفر اول روزی به رهایی برسند و از کمک راهنمای عزیزم خیلی خیلی تشکر میکنم و تا آخر عمرمدیون او هستم انشاءاله که بتوانم علم و آگاهی خود را بالا ببرم و بهترین رهجو برای استادم و کنگره باشم و روزی بتوانم در جایگاه کمک راهنمایی مانند راهنمایم به دیگران خدمت کنم.

با احترام همسفر زهره م  رهجوی خانم زهره توکلی

 از لژیون هشتم

 نگارش متن:همسفر اعظم




طبقه بندی: دلنوشته، 
برچسب ها: دلنوشته،  

تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 04:36 ب.ظ | نویسنده : زهره | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.