به نام قدرت مطلق

دلنوشته همسفر سمیه؛ در طلب زندگی

اعتیاد آتشی بود که تمام زندگی ما را سوزاند اما تنها چیزی که نتوانست بسوزاند عشق من به همسرم بود با وجود همه بدبختیها دوستش داشتم و به دنبال راه نجات برایش بودم....


گاهی سکوت مانند عنکبوت آنگونه بر گلوی سخن می تند  که من را یارای سخن گفتن نیست ، ناگاه بغض ، این حس ناشناس از راه می رسد و من خطی از این قصه ناگفته باز میکنم . نمی دانم از کدامین قصه باید گفت و از کجای داستان باید شروع کرد چون هر روز زندگی با یک مصرف کننده برای نوشتن نیاز به یک کتاب دارد، شاید بهتر است از آنجایی شروع كنم که فهمیدم من همسر یک مصرف کننده هستم و آن موقع فقط یک هفته به شب ازدواجمان مانده بود و همه در تدارک مراسم ازدواج ما بودند ، آن موقع درک مسئله اعتیاد برای من سخت بود فکر می کردم با یک هفته مصرف نکردن همه چیز درست میشود از همسرم خواستم ترک کند و گفتم این کار فقط یک جو اراده می خواهد و به او قول دادم که با او همکاری کنم و نگذارم کسی از این موضوع خبر دار شود .

برنامه ریزی کردم که به یک کلینیک ترک اعتیاد برود گفتم نهایتا 20 روز طول میکشد غافل از اینکه اینجا تازه اول کار بود و انگار پایانی نداشت و تازه آغاز ورود به تاریکیها بود ،موضوع به این سادگی که من فکر می کردم نبود .

هر چه بیشتر تلاش می کرد که ترک کند بیشتر گرفتار می شد تمام راههای ترک اعتیاد را طی کردیم و هیچ کدام فایده ای نداشت و ماحصل ترکهای پی در پی فقط و فقط مصرف سنگین تر بود .

طرح بعدی من این بود که باشد همیشه مصرف کننده بمان اما با یک مصرف ثابت و کنترل شده ،اما اعتیاد این حرفها سرش نمی شد حتی همین کار هم غیر ممکن بود .

اعتیاد یک دزد غارتگر بود با هیبتی بزرگ که تمام زندگی مان را از همان ابتدا دزدید و با سرعت به طرف لجنزار و باتلاق ضد ارزشها پیش برد و من در طلب زندگی از دست رفته ام بودم و در این راه پر پیچ و خم که 10 سال طول کشید نمام زندگی مان را از دست دادیم آوارهای اعتیاد آنچنان بر سرمان فرود آمده بود که دیگر یارای نفس کشیدن را نداشتم .

به نقطه ای رسیده بودیم که فکر میکردم همسرم هیچ وقت از اعتیاد نجات پیدا نمی کند. همسرم فقط به دنبال مواد بود برای زنده ماندن آن هم چه زنده بودنی همیشه یا خواب بود یا خمار و من با تمام وجودم و با بند بند اعضا و جوارحم درک كردم كه همسر یك مصرف كننده بودن چقدر سخت است.

اعتیاد آتشی شده بود که تمام زندگی ما را سوزاند اما تنها چیزی که نتوانست بسوزاند عشق من به همسرم بود با تمام آن بد بختیها دوستش داشتم و همیشه به دنبال راه نجات برایش بودم خداوند مزد صبر و عشق مرا چند صد برابر داد و آن نشان دادن راه کنگره به ما بود. خداوند به من نشان داد که این فیلم نامه غم انگیز پایانی دارد و پایان آن یخ ردن و مردن نیست بلکه پایان این تراژدی جوانه زدن و تولدی دوباره است. کنگره دوباره زنده شدن را به ما یاد داد نه تنها اعتیاد همسرم را درمان کرد بلکه راه درست زندگی کردن را به ما آموخت و تمام زخمهای کهنه ما را التیام داد کنگره مانند مادری دلسوز دستانم را گرفت و راه رفتن را نشانم داد و به من یاد داد که با حرکت راه نمایان میشود و پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگریست .

ما تاریکیها را تجربه کردیم به خاطر اینکه قدر این نور عظیم را بدانیم .کنگره نوری بود که بر ما تابید و تمام یخهای قندیل بسته جسم و روان ما را آب كرد.خدا را شكر كه در این مكان مقدس درمان شدیم و انشاالله این مكان برای همیشه مامن گرمی باشد برای راه گم كردگان.

 و در پایان، خدای خوبم تا تو خدای زمینی، کسی دست خالی نمی ماند. من آموخته ام دکان تو بی نظیرترین دکان عالم است ، خداوندا یک لبخند از من می خری و تمام وجودت را به پای من می ریزی و زندگی و معامله با تو زیباترین تجارت عالم است.

نویسنده: همسفر سمیه رهجوی خانم زهره توكلی

لژیون: هشتم

نگارش متن: همسفر اعظم




طبقه بندی: دلنوشته، 

تاریخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395 | 06:54 ب.ظ | نویسنده : زهره | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.